تبليغاتX
به وبلاگ عاشق با كلاس خوش اومدين asheghe ba class!!!
asheghe ba class!!!
عاشق با کلاس از عشق می گوید!!!
Home Email Archive Designer
 

عاشق با کلاس میخواد یه پست جدید به وبلاگش اضافه کنه

این پست جدید حاوی مطالبی هست که شما واسم مفرستین این مطالب حاوی

داستان آشنایی شما با عشقتون کسی که دوست داشتین ودارین یا هر داستان زیبای

عاشقانه ای که میدونین به درد این پست میخوره..................!!!!!؟؟؟؟؟

عاشق با کلاس منتظر داستانهای قشنکتون هست .......

طفلکی رو زیاد منتظرش نذارین آخه گناه داره!!!!!!!!!!!

راستی اسمش رو یادم رفت بگم "حرفهای نگفته یک آشنا"

برای فرستادن مطالبتوت میتونین از طریق ایمیل برام بفرستین!!!

 

                                      

سلام به همه ی دوستلن عزیز این داستان واقعییه یکی از دوستان خوبمه 

که خودش ازم خواسته که توی وبلاگ بزارم امیدوارم با نظرات گرمتون

باعث بشین که این خاطرات تلخ که شاید تا آخر عمر هم ار یادش نره

رو فراموش کنه..............!!!!!!!!!!! 

 

 

خوب راستشو بخوايين نمي دونم از كجا شروع كنم

از اولش بگم كه شيرين بود يا آخرش كه تلخه

خونه ما دو طبقه است ما پايين مي شينيم و سعيد اينا بالا(سعيد داداش ناتنيمه)

۱۸ سالي مي شه كه با هم تو يه خونه زندگي ميكنيم .......!

اصل ماجرا :

روزاي اول با شيما تو دانگاه آشنا شدم

قبل از اينكه بخوان به دليل حرف حق زدن اخراجم كنن

خيلي دختر سنگين و با متيني بود هر وقت نگاش ميكردم تو دلم يه جوري ميشد

يه حس عجيب

يه حسي كه با بقيه حسا فرق داشت .

به قول بچه ها گفتني من كه بچه پررويي بودم و به سنگ پاي قزوين گفته بودم زكي

نميدونم چرا هر وقت مي خواستم

برم جلو و با هاش خرف بزنم

دست و پام ميلرزيد

و حول ميشدم ، يه بار به بهونه گرفتن جزوه رفتم جلو

وقتي باهاش حرف زدم  و

اونم جوابمو داد

اصلا تنها چيزي كه يادم رفت بگم جزوه بود

 خلاصه اون روز هم خراب كردم

روز بعدش بود كه فهميدم اون هم يه جورايي به من علاقه داره

مثل اينكه فهميده بود كه من ازش خوشم مياد

اما نه از اون خوش اومدن هاي الكي الان توهر كوچه و خيابوني هستش .

هميشه فكر مي كردم كه دوست داشتن

و اين حرفا همش كشكه

با خودم ميگفتم كه مجنون عجب آدم ديوونهاي بوده

كه دلشو به كي خوش كرده

نميدونستم كه خودم از يه نفرممكنه خوشم بياد و اگه با هاش حرف برنم

ديوونه تر ميشم ديگه برا خوندن درس و كتاب

به دانشگاه نمي رفتم فقط مي رفتم تا اونو ببينم .

يه روز كه ديگه

اعصابم به هم ريخته بود رفتم جلو تا نظرشو در باره

خودم ازش بپرسم كه اون در باره من

چي فكر ميكنه.....!!!

با ترس و ارز رفتم جلو اواش سلام كردم

با يه لبخند شيرين جواب سلاممو داد يه كمي هم در مورد درس وكتاب حرف زديم

بعد من سر صحبت رو باز كردم

و بهش گفتم كه ازش خوشم مياد و اگر

نظر اون هم مساعده به خانوادم بگم كه يه شب قرار بزارن

 و مزاحمشون بشيم .

اول شکه شد چون تا اون موقع لااقل من ندیده بودم که با یکی از پسرا حرف زده باشه

یه کمی سکوت کرد و به من نگاه کرد

از طرز نگاه کردنش میشد حدس زد که به چی داره فکر میکنه

و چی می خواد بگه................!!!!!!!

بهم گفت که درست تو آدم پررویی هستی و تو کلاس زیاد سر به سر

دخترا و پسرا می زاری ولی منم یه جورایی بهت علاقه دارم.....!!!

ولی به دلیل موقعییت خانواده گیم نمی تونستم  ابراز کنم یا چیزی بگم

خلاصه با زبون بی زبونی گفت که نظر اون هم مساعده 

منم آدرس خونه و تلفنشو گرفتم و به خانوادم دادم که برن جلو(البته قبلا زمینه سازی کرده بودم)

سرتون رو درد نیارم جواب بله رو گرفتم

و یک هفته بعدش نامزد کردیم هم من راضی بودم هم اون راضی بود و البته هر دو خوشحال.

من صبحها می رفتم سر کار آخه تو کارخونه داییم یه سمتی داشتم

که باید هر روز می رفتم به همین دلیل واحدهامو بعد از ظهر می گرفتم

تا اینکه یه روز تو دانشگاه با حظور فرماندار و شهردار یه تریبون آزاد برگزار شد

مه بچه ها حرف خودشون روبزنن منم حرف خودم رو زدمو اخراجم کردن

می گفتن زیادی داری تند میری........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 از اون به بعد درد سرام شروع شد

باباش گیر می داد، مامانش بهون میاوردتا این که ۵ روز مونده به عقد

همه چیز رو بهم زدند

منم بعدا فهمیدم که سعید(داداش ناتنیم)

تو این ماجرا کم مقصر نبوده یه جورایی با یه سری حرفا

ذهن شیما رو بهم بد کرده بود و این رو تصمیمش تاثیر گذاشته بود

.....................................!!!!!!!!!

بعد از اون اتفاقی که برا منو شیما افتاد من دیگه با سعید حرف نردم

و یه مدتی رفتم تهران کار کردم

حدودا ۲ ماه بعدی از اونجا خسته شدم و برگشتم تواین ۲ ماه تمام فکرم پیش شیما بود

با اتوبوس ساعت ۹ صبح حرکت کردم

ساعت ۷ بعداظهر رسیدم خونه از در که رفتم تو جا خوردم......!!!

دیدم شیما با سعید نشسته داره میگه و می خنده با یه حال خراب رفتم تو

سعید با پوزخند نگام کرد

(ولی با از نگاه شیما فهمیدم که هنوز یه جورایی داره

به من فکر میکنه و بعد ها خودش اینو بهم

گفت : که اشتباه کرده و در مورد من زود قضاوت کرده بود...

........ولی نوشدارو بعد از مرگ سهراب.........)

از بابام پرسیدم جریان چیه؟؟؟

گفت ۱ هفته بعد از اینکه تو رفتی سعید رفت خاستگاری شیما

جواب مثبتم گرفته رفتن محضر عقدم کردن

(۲۰فروردین هم عروسیشونه)

دیگه داشتم دیوونه میشدم آمپرم چسبیده بود به ۱۰۰۰

چیزی نمونده بود سکته کنم

تصمیم گرفتم یه جورایی تلافی کنم ولی دلم راضی نمیشد

با خودم میگفتم

اگه من واقعا شیما رو دوست دارم

پس باید خوشبختیشو بخوام و شاید با سعید خوشبخت تر بشه

ولی من چی؟؟؟

من چی کار کنم؟؟؟

خلاصه الان یه سه ماهی میشه که عروسی کردن

و من هر روز دارم میبینمش و غصه می خورم

که چرا اون.......

.........با این

(و یکی از پستای وبلاگم رو

هم به همین دلیل نوشتم)....

...................

تکیه بر ابر کردم ابر بارانش گرفت

تکیه بر یار کردم یار گریبانم گرفت

تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست

خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت

شروین جان خیلی ممنونم از اینکه

وبلاگ من قابل دونستی تا داستان زندگی تو

توش ثبت کنم

تا همه بدونن 

عشق واقعی رو باید توی خواب دید

من خوم مثل تو

یه زخم خورده روزگارم

شاید یه روز 

داستان خودم رو نوشتم

زخم خورده از کسی که

اسم عاشق با کلاس رو روم گذاشت

حرف آخر عاشق با کلاس:

گر خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

 

asheghe ba class

 

 

 

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط عاشق با کلاس |


لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط عاشق با کلاس |


Home | Archive | Email

اين صفحه را صفحه ی خانگی خود کنيد