نمی دانم چه بنویسم چون نوشتن و اسم بردن ار آروز برای کسی که همه
آرزوهایش بر یاد رفته و نابود شده است معنایی نمی تواند داشته باشد .
آرزو برای من که قلبم در زیر خروارها غصه مدفون شده و سنگینی می کند
و هیچ امیدی برای فردا و هیچ نقطه ی روشنی
زا زندگی تاریک خود نمیبیند بسیار تلخ و مشکل است.
آنچه در زندگی تجربه کرده ام اینست:
که اگر در دل آرزویی بپرورانم و به آن نرسم باید
همیشه آرزو را با کلمه ی حسرت بخوانم و غیر از آرزو های بر باد رفته
چه می توانم آرزو کنم ، من که دیگر به آرزو فکر نمی کنم
و خود را به دست تقدیر می سپارم
و هر چه پیش آمد خوش آمد ، زیرا باید بگوییم:
بر خلاف عقیده ی بعضی آدم ها که می گویند:
این انسان است که سرنوشت را می سازد.من می گوییم:
این سرنوشت است که انسان را به دنبال خود به هر جا که خواست می کشاند
و با این وجود سعی و تلاش برای رسیدن
به یک زندگی خوب و مفید را هر گز نمی خواهم...........!!!!!!!!!!
و اگر از من بپرسند آرزوی تو چیست..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چون هرگز به آن نرسیده ام با خنده ای از حسرت خواهم گفت:
تنها آرزویم براورده شدن آرزو های تمام آدم های دنیاست........!!!!!!!!!!
ای آرزوی من تو همان
بخت منی کز دیار دور
پرپر زنان به کلبه من پر کشیدی
بربامم ای پرنده ی عرش خوش آمدی
در کلبه ام بمان ای آنکه همچو من
یک آشیان گرم و محبت ندیده ای
برگی از دفتر خاطرات عاشق با کلاس.........!!!!!!!!!!!

asheghe ba class
